تبليغاتX
کلمه

امام صدر+آیت الله بهجت 

آیت‌الله بهجت: او زنده است. حوادثی در آینده رخ می‌دهد که امام موسی صدر بازخواهد گشت.  وی ذخیره الهی است و خداوند خواسته که زمانی بازگردد و بر بسیاری از معادلات واقع در جهان اسلام و منطقه تاثیر خواهند گذاشت.

 

----------------------

امروز خواب دیدم...

۹۰/۱۰/۲۱

----------------------

+ به روز شده توسط مهدی آیت در پنجشنبه سوم شهریور 1390 |

 

رها کرد در باد گیسو

بر افشاند تا بیکران مو

پریشید زلف سمن بو

بر این خاک زانسوی مینو

برای چه بود این تکاپو؟

 

نه از شهریاری سراغی

نه مردی ّ و دردی ّ و داغی

نه رنگ بهاری نه باغی

نه شور و شری در دماغی

مگو یار رفته ست ازین سو

 

به جمعی که «تن»هاست فردش

نـُمودار زن هاست مردش

نبینی مگر هرزه گردش

علم بر کف اندر نبردش

به پیکار با خیل آهو

 

شکستند مستان سبوها

من و پیر ماندیم و جو ها

هدر رفت با آبروها

رحیق خدا در وضوها

حوالت به قحط است، برگو!

 

سرآسیمه شو، ماه، کم شد

تهی کرد پهلو و خم شد

هلال و حلولش الم شد

خرام صمد در صنم شد

به خون می زند طاق ابرو

 

چمن، نطع کرب و بلامان

گل داغ، رنگ صدامان

جدا شد ز تن دست و پامان

که دارد غم خون بهامان

جز آن شاه زرین ترازو!

 

خبر شو اگر مبتدا اوست

یقین دان که بدرالدجا اوست

بگو نقطه تحت با اوست

خط ِ جور ِ جام بلا اوست

برآوردۀ اوست «قالو»

 

جنون کن دلا جاودان شو

سماع خرد در جهان شو

تب شوق صد کهکشان شو

سخن آفرین در زبان شو

برآ از حصار هیایو

 

چو کفر تو دین است ایدل

قرانت قرین است ایدل

گمانت یقین است ایدل!

نه این مهر، کین است ایدل

عنان را مگردان به هر سو

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 |

 

می دونی وزن نگاه یه فرشته

روی دوشم قد ّ هفت تا آسمونه؟

 

می دونی رنگینکمون تو باور من،

پیرغلام ِ ساقی ِ ابرو کمونه؟

 

 

من نبودم که نشستی تو دلم،

                               شقایقای وحشی رُ بهونه کردی؟

می دونستی با همین یه کار خوبت،

ابرای سترونُ دیوونه کردی؟

 

*

کی به تو گفته خدا یه حسّ نابه؟

حسّ و کیفیت تویی، آیینه آبه

 

اگه "کُل" شدی یه روز توی حضورت،

بگو: آدما! دعاتون مستجابه

*

 

با دلت باید خدا رُ دیده باشی،

معنی اقیانوسُ فهمیده باشی

"چشم سر"، باطلُ میبینه، تو باید:

 مث ِ موجا به خودت پیچیده باشی

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در جمعه دوازدهم فروردین 1390 |

 گل بود به سبزه نیز آراسته شد. حوزۀ هنریِ سازمانِ تبلیغات، وهابی نداشت، به یمن سبزک و آبگینه، وجودش فراهم آمد. خواستم از کنار هیاهو بگذرم، دیدم اول: ناموس خلایق چندان معصیتی به درگاه ایزد باریتعالی نبرده اند که استحقاقشان ذکر انواع اسماء آلات تناسلی و فحش پشتِ وانتی- آن هم به بهانۀ قصیده هجویه و از این دست – باشد؛ دست بر قضا بانوان در جلسه استاد معلم، پاکدامن و اصیل از آب در آمده اند. دوم: مروّت نیست استاد در برابر حیا و اغماض، هر بار جماعتی پریشان حال و آنچنانی را تاب بیاورند - و در این میان، "حضرات بالا" و سایر جهات خواب باشند و هنگامی که خاطرشان آمد بایست بیدار شده و صاحب بصیرت شوند، بیایند و گریبان بدرند که چرا در جلسات اشعار ضد حکومت می خوانند؟ روا هم نیست کمیت و کیفیت این جلسۀ ارجمند قربانی فرصت ِ تعدادی شود که در پس پوشش ادبیات پنهانند و اهداف و افقهایی دیگرمد نظر دارند. سوم: وجدانم برنتابید برخی برادران و خواهران کوچکترم تصور آن کنند که فلان و نظایرش حقیقتاً نقادان عدالت و شرافت حاکمیتند و آنچه در ابراز می آید اعتراضاتی است در قالب طرح پرسش یا معارضه آشکار و ...الخ. و ندانند "جریان" از کجا سرچشمه می گیرد؛ بر شایعه ای طرف را از آن جایی که چند آیت رونویسی کرده حافظ قرآن بیانگارند؛ سخیف تر آنکه شاعرش خوانند، حال آنکه اگر از اطناب و تطویلاتش، حشو و رکیکات را قلم بگیرند، هیچ از قصایدش بر جا نخواهد ماند. فردا که طشت رسوایی یارو به صدا در آمد و سربازان گمنام وزارت اطلاعات کتش را بستند - و آشکار شد که در پس پرده، کدام دسته از اعراب با ارسال رسایل و کتب از کجا و ناکجا الهام فجور طغیان می فرمودند، - و اعوان و انصار نادان حضرت هجاگوی را نیز...!، لعن و نفرین پدران و مادران و خواهران و برادران و عروسان و دامادان و باقی فامیل آن انصار مادرمرده بر سر آوار است که: چرا می دانستید، نگفتید!. حال چهارپا بیار و تا جا دارد باقلا بارکن و بگو به گوشه و کنایه و پانتومیم و شعر و یقه گیری و نثر و ... گفتیم طرف در میان مثلا قصایدش رندانه هجو علی الاعلی گفت و تا چندی پیش نیز چنین و چنان، کو ثمَر؟.

باری، بر آن شدم تا دست و کاغذی جوهری کنم، از خوش اقبالی، قلم به نعت نبی علیه الرّحمه چرخید، دریغم آمد روی از آن جان جهان برگردانده، با مشتی "رند ِ سیمی" دست به گریبان شوم. لیکن در حد قضاء حاجت و به جهت آگاهی کوچکترها و برابرها و بزرگترها دقیقایقی صرف نوشتن ابیات زیر شد؛ آن قصیده ای که در نعت نبی صل الله نوشتم را نیز در مناسبتی تقدیم خواهم کرد.

 

 

 

فقر همی داردم ز تفرقه فارغ

"رفق" فریقم بـُود ز غرفۀ فرقان

 

قهر چنان کرده ای که واحد قهار

مسخره بنگی ای به سخره و خسران

 

گول، چه دانی ز رنگ نغمۀ داوود

تا بنویسم ز چنگ زهره و کیوان

 

هرزه کجا شرزه بوده است ندانم

از کـِی کلب ِ سعودی است مسلمان؟

 

سگ بندانم که بوده است و که باشد!

نیست ز وهـّابیان نژادم سگ سان

 

دام من از دعوی سعید به پا شد

تا به سر افتی میان چاه گریبان

 

رجس مخنث که مرحبی به خیالت

دارم تعلیم ِ دست ِ «قاتل فـُرسان»

 

طرح افندیّ و باب، کرّت چندین؟

قطب شدن در زمانه وهمِ دوچندان

 

خربزه ای خورده ای به ظن شرابی

پا زده ای روی پوست دلخوش لخشان

 

پنج و شش و چار یک ترانۀ شورم

ای کمر هفت و هشت بسته به دندان

 

مایۀ بنگت یهودی است و حجازی

اینکه توهّم زدی به رمی ِ جماران

 

کلبِ زنازادگانِ تیرۀ «شـِیبه»!

خصم تشیع، همان سلالۀ سفیان

 

نام سیادت به خویش بسته ای اما

سلسله ات نیست غیر نکبت عثمان

 

آینه ام در من است نقش رخ خلق

خوانده ای ام: «قلتبان بی رگ کشخوان»

 

چون پدرت روبروی آینۀ من

خوانده ای ام: «زن بمزد و دست بدامان»

 

پیش شراب طهور و کوثر تا کـِی

شور نجس می زنی تعفن قطران!

.

.

امید آنکه رفقا چند سطر ابتدایی را با دقت افزون تری بخوانند.

+ به روز شده توسط مهدی آیت در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 |

 

 

اگه خورشید غیورا دوباره "مو"ش ُ پریشون نکنه،

اون که اسم اعظمه، یاره، اگه آسمون ُ خون نکنه،

 

غیرتم اجازه میده «دل» باشم: یکدله، تو این آهـَنا

باید آیینه شد و سـَرها رُ چید از تن ِ سرخ ِ کفنـا

 

تو سماع ِ کوچه و بارون و باد و رعد و برق و تیغ و تن

آبرو دادیم به هستی، حالا باید خونبهامونُ بدن

 

اونا که دریا نبودن، اونا که معنی ِ ژرفا نبودن،

همشون «کوفی»ان و منافقن، «شامی»ان و بی وجودن!

 

«داس» باید برداریم و به رسم ِ مردا بزنیم به باغ ِ شب

هرزا رُ درو کنیم و یه چمن لاله بکاریم توی تب

 

دل ِ «هنجار ِ محرّم»...

                     خون ِ تازه...

 

 

«سیل ِ سرب» بی قرار و ...

                          «عاشقای بی مزار» و ...

                                                  «لاله های داغدار»  و ...

 

 

غم ِ یار و ...  غم ِ یار و ...  غم ِ یار!!

 

---------------------------------------------------------------------

 

 

آخر/مهر/هشتاد و نـُه

 

صدای "رنگـ "ـی از آن سوی نیشابور می آید

بگو فیروزه می خوانـَد، صدای نور می آید

 

بگو در پرده های آسمان امشب خبرهایی ست

بگو آغوش ِ بیتاب ِ سحر را "حور" می آید

 

اگر رقصیده ای یا "ذره و خورشید" می دانی،

غبارم کن، که آن بال و پر ِ معذور می آید

 

بگو سبزآبی ِ عصری که خاکسترنشینم کرد

بیا، در پای تو سـِیر ِ زمان مسرور می آید

 

ولی من داغدار "غربت مردانه"ای هستم

که در چشم زن اندیشان چو زخمی شور می آید

 

هنوز این باغ ِ غارت رفته شبنم وار می گرید

هنوز از دارها بوی ِ گل ِ «منصور» می آید

 

نسیم انتظارم، عطر یارم، زرد و زارم کرد

در این پیر و جوانی، شیون تنبور می آید

 

«خراسانی» ست صبحم، در شب تقدیر می بینم

صدای رنگ نیشابور من از دور می آید

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 |

 

می خرد در خزان من نازم

نوبهار همیشه طنازم

 

«عشق، دیوانگیست مستی نیست» *

لحن دیوانه هاست آوازم

 

چشم دیوارهای سنگی کور

نذر آیینه هاست پروازم

 

خشت اول به نام آدم خورد

تا ثریاست هر تک و تازم

 

باختم دل به حیدر کرار

بازی ِ برده را نمی بازم!

 

ای گدایان پشت در مانده

حلقه ی گوش این در ِ بازم

 

راز افشا شدن نمی گویم

گرچه افشا نمی شود رازم

 

سازها، ساز ِ زخمه ی زخمم

زخمی زخمه سازها سازم

 

تربیت می کنم حضورم را

حضرتم را دوباره می سازم

 

هر چه خورشید کرد و خواهد کرد

آتش کوچه های اهوازم

 

ترکمانچای هم شهادت داد

نامی ایرانی است قفقازم

 

با خیالات شخص تنهایی

کار دل را به دل می اندازم

 

قنبر مرتضایم و بیدل

حافظ شعرهای شیرازم

 

سحر یونان شعر خواهد مرد

واژه ساز  حجاز اعجازم

 

شب "مگو سرّ" گفتگویش را

می کشاند به روز ِ ابرازم

 

آنچه پایان گرفت هستی بود

از عدم، نامه ی سرآغازم

 

 

*«عشق، دیوانگیست مستی نیست»: این مصراع از امیرخسرو دهلوی است.

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در دوشنبه دهم آبان 1389 |

 

در چشمه های چشم ِ کشمیرم گل افشان کن

رخساره ای در تشت خون نذر ِ غدیران کن

 

پـُر کن سرود عقل در گوش زمستان ها

جوش ِ جنون را نوش ِ دشوار بهاران کن

 

از زلف، گیسووار، سوفسطاییان گفتند

یک تار ِ مو، تشریح ِ استدلال ِ مژگان کن

 

نو کن تنی، <تن تن تتن> با یک تناسخ من

"دیوانه روح ِ پیر" را طفل دبستان کن

 

با باد جوی مولیان بوی تو می آید

تبریز را تا هند تا بی حد خراسان کن

 

مست از شبیخون ِ گلستان ِ که می آیی!

با بوی خون دامنت شرح گلستان کن

 

«بیدل» جنون کرد و دو گیتی کسب ِ همواری

هموار ِ بیدل این دل ِ نابرده فرمان کن

 

اعجازها را سحر می خوانند ساحرها

شاعر مـَآبان را به جهل ِ خویش درمان کن

 

ویرانم از آباد ِ شهر و شهوت ِ مردم

آباد ِ این پتیاره ها را نیز ویران کن

 

تهمینه واری، دختران زهدان ِ سهرابند

پا در رکاب ِ خونی ِ رخش ِ سمنگان کن!

 

زن "روسپی مرد" است اگر ناپاک می آید

نا مادران  را فتنه ای آتش به دامان کن

 

هر روز می گریند کودکهای معصومم

لبخندها را از دروغ خود پشیمان کن

 

"آیینه" در "آیینه در" محراب ابرویت

در سجده هایم صحبت ِ سروی خرامان کن

 

صبحی که بی سر می دود نعشم بدنبالت

فکری برای بستن "زخم ِ پریشان" کن

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در یکشنبه دوم آبان 1389 |

 

برای اینکه از عریضه خالی نباشد این کار را با جرح و تعدیلی مختصر کامل تر کرده ارسال می کنم. هنوز هنگام شاعری کردن نیامده؛ بر معماری کلمات خرده مگیرید. به دیدۀ دیگر درنگرید. دست کم برای دو چیز فرصت بسیار است. یکی خواب و دیگری شاعری. با این حال اگر شاعری کردن ِ این روز و روزگار –همچون کسوت ِ اغلب دوستان شاعرم-، در عالم ِ «جانها و جهان های برابر» معنا می شود، آرزو می کنم هیچ گاه هندسه شعر را – این طور که اینان دریافته اند-، در نیابم. مَنـِشی که جز تیرگی دل هیچ در باطن ندارد. کاش کم از ذره ای – دست کم در صورت- تشبه به زمرۀ ارجمندان کرده بودند تا فرومایگانِ؛ «از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب»!.  باری، عروض و قافیه برای برخی از «کلمه الله» هم بیشتر صرفه دارد. این بمان تا بعد.

 

 

 

 برای دلدار جاودانه:

 

به صدای تو رسیده ست شکستنی که دارم

 

 

بردی از دلم بهار را

یخ زدند عاشقانه ها؟

سرد شد امیدم از جنون

مـُرد شوق جاودانه ها

 

مرد طرح پاک خنده ات

عشق، «عقل» شد دو بار مـُرد

هرچه دار بود نعره زد

یار ...مـُرد ...مـُرد ....یار ...مـُرد

 

رفتی و تمام دشت ها

داغ دار و لاله گون شدند

جاده ها به جستجوی تو

دست و پا زدند و خون شدند

 

دیشب آی تو! ستاره ها

بادها تو را صدا زدند

در سکوت ِ «بی تو گم شدن»،

جاده ها به دشت ها زدند

 

نیستی... و «هست» «نیست» شد

نیست باد هرچه بودنیست

بی تو عقل، «رقص مرگ» نیست

بی تو عشق، ناسرودنیست

 

با تو بود هرچه مهر بود

ای فدای مهر و کین تو

بار روی دوش مرد چیست!

کوه ِ  صبر ِ کفر و دین تو

 

با تو گرم و عاشقانه بود

مهر، ماه، هر چه خوب بود

هر چه ساده بود و بی ریا

هر چه صادقانه می نمود

 

با تو هر بهار می شکفت

رنگ و بوی "دوست داشتن"

شوق ِ خاک پات می سرود:

«سر زخاک بر نداشتن!»

 

دست و پای خاکی ام کجاست

تا غبار دامنت شوم

یا نه، ذرّه ای، ...اگر نشد

هیچ ِ جان ِ در تنت شوم

 

هیچ مرد بی سری نبود

در قبیله ای که قبله داشت

رگ به روی خاک بوسه زد

خون برای دشت لاله کاشت

 

کاه می شوم برای تو

کوه می شوی برای من

ناز می کشم به شوق تو

ناز می کنی برای من

 

من کیـَم که با تو دم زدم!؟

عفو کن به رستگاری ات

خاک بر دهان کوچکم

مدح تو بزرگواری ات

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 |

دوازدهم / فروردین / هشتاد و نه

به  استادم محمدعلی معلم دامغانی که این روزها مردانه مورد هجوم مشتی منافق و مخنث قرار گرفته و درویش وار، دل به یار و سر به کار دارد. باشد تا بهانه ای نیز برای سردادن سرود پاراچناریها هم باشد، گر چه مردان همه از یک قماش اند.

 پاره چنار پاکستان 


ادامه مطلب
+ به روز شده توسط مهدی آیت در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 |

  

می توانم با تو از تکرارها برگردم اما

باید از خود بگذرم در گیر و دار «درد»م اما

 

تو نمی دانی چرا یخ می زنم بر لاشۀ خود؟

«مرگ» می داند اگر افسرده و دلسردم اما

 

این تسلسل، دُور ِ پرگار ِ جنون ِ بیدلان نیست

فکر ِ «عقل»ی کرده ام با شحنه و شبگردم اما

 

از میان بردی مرا پیش میانداران چشمت

گوش بر آواز پایت می گذارم هر دم اما

 

لحظه ای برخیز تا برخیزد از جا، خاک راهت

گرچه باید می نشستی بر فراز ِ «گرد»م اما

 

شرمسار ِ رنگ ِ خورشیدت همین بی آبرویم

می زند هرچند پهلویی به روی زردم اما

 

خانۀ «بی رحمی ِ ناز»ِ تو در این شهر گم شد!

وا نکردی «در» چرا بر چشم خون پروردم اما

 

می روم تا بگذرم، بگذار بی برگشت باشم

«آمدن»ها داشت در جمع دو عالم «فرد»م اما

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در شنبه هفتم فروردین 1389 |

 

ای به رنگ تیغ، رگهای تو خون افشان و گرم

وی لبت شور ِ سر از تن باختن، خندان و گرم

 

داغ بر جا مانده از دیدار رخسار که ام؟

جز تو ای یار، ای تن ِ تنها تن ِ عریان و گرم

 

شوق آغوشی که در آغوش پنهان کرده ای

می درد پیراهنم را بر تنم پنهان و گرم

 

با تو در افسانه ها و اسوه ها، تر کرده ام

دامنی دامنکشان در خاک و خون غلطان و گرم

 

لغزش پایی که در پایت بریزد اشک را

استوارم می کند، آرام، در توفان و گرم

 

سردی دست نفس در کار یاران دیده ام

سرد اما نیستم این فصل تابستان و گرم

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در جمعه هشتم خرداد 1388 |

تقدیم شد به سرکار خانم سعیدی. (دانلود فایل صوتی)

 اگه تموم جاده ها سر به پاهات بذارن

اگه همه بیابونا لاله برات بکارن

 

اگه همه آسمونا سجده کنن به خاکت

تموم ابرا به هوای دیدنت ببارن

 

اگه همه ستاره ها به پای تو بیافتن

شمس و قمر سر از پرستش تو بر ندارن

 

بازم کسی کاری نکرده در خور تو باشه

باید که عاشقا برات دوباره سر بیارن

 

به جـُور ِ زلف ِ پر خمت دیوونه ها اسیرن

بـَلا کشای سر به زیر تو فلک سوارن

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 |

با یاد بعد از ظهر تلخ جمعه نهم اسفند هشتاد و هفت.

+ دانلود فایل صوتی این غزل با صدای مهدی آیت

 

مرگ! ای آسایش  جان جنون جولان من!

ای فراهم ساز ِ دیدار من و جانان من

 

سخت دلتنگم! کسی در غربتم هشیار نیست

بی تامل باز کن آغوش، بر پایان من

 

مرگ! ای بشکوه سودای یلان کربلا

شوق دیدار آب کرد آیینه را در جان من

 

طاق ِ ابرویی که محراب جنون ِ ذات بود

غرق خون شد در سجود قاری قرآن من

 

شبنم دیوانگی هایم به پای گل چکید

اشک، می گرید به حال لغزش مژگان من

 

خون یزدان در رگم بوی بهار و یاس داشت

از کدامین مرد می گیری مگر تاوان من؟

 

داغ ِ فریادی که بر خود می کشم خاکستری ست

این من و این نعره خاموش من برهان من

 

چشم بگشا و ببین ای مانده در پیراهنت

تیغ ها در انتظار پیکر عریان من

 

ناز ِ دامن چیدنش را در عـَلـَق آموختم

دست بردار ای تعلق از من و دامان من

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در جمعه نهم اسفند 1387 |

 

شب و روز، حیرت آهنگ ِ تهمتنی که دارم

تویی آنکه سایه اوست، من ِ منی که دارم

 

تویی آنکه میم و حا را سـَر ِ میم و دال کردی

تو در این تنی و من در رگ ِ گردنی که دارم

 

ز خجالت سجودی که جبین به خاک دارد

ننشانده ام به راهت گل دامنی که دارم

 

به شکوه و فرّ شاهی به مقام تو رسیدیم

ادبی که خاک دارد، من و شیونی که دارم

 

نرسید دست و پایم به حنای ناز یا تو

نرسانده ای به خونریزی ره زنی دارم

 

تن ِ لیلی است، مردانه تر از هزار مرد است!

تن تو! هزار مرد است در این زنی که دارم

 

دلم از بهار خون شد رخ دشت لاله گون شد

جگری دریده دارد گل و گلشنی که دارم

 

شرر ِ زبان ِ عجزم چه زبانه ها کشیده ست

گل آتش است، شبخوانی روشنی که دارم

 

«عربی» به شیخ دادی و به ما زبان لغزش

به کدام پا بیافتد سر ِ دشمنی که دارم؟

 

جهت اعتباری قوم ِ سلوک، هرزه پوییست

نرسید وَهم حتی به مثـَمـَّنی که دارم

 

قفسی که سینه دارد زرهی ست پاره پاره

کفن آبروست حیثیت جوشنی که دارم

 

گره آبرو ندارد تو برهنه می پسندی

سر و روی بی قبا در سر برزنی که دارم

 

به امید سرمه، چشمی به  گلوی خویش بستم

به زبان نگفته ام از دل الکنی که دارم

 

به رسایی ام رسیدم چه خیال برده بودی

که خیال ِ آسمان شد پر ِ مسکنی که دارم

 

کـَشـَفـَت دجی بـوجه العربی هاشمیا

همه جا به خاکش افتاد همین تنی که دارم

 

به نویی نگفت مضمون ِ شکسته لفظ، بیتی

چه کنم که کهنه رنگ است ملوَّنی که دارم

 

تو و زیر لب صدایی من و تا تو راه رفتن

به صدای تو رسیده ست شکستنی که دارم

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در شنبه نوزدهم بهمن 1387 |

ali

تویی آن نقطه‌ی بالای فاءِ «فَوقَ ایدیهِم»

که در وقت تنزّل تحتِ بسم الله می آیی!

------------------------------------------

خـَدَت کلام کلیم و رخت کلام الله

چه خـَد چه رخ چه جبین لا اله الا الله

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |

 

ما زدیم به بی خیالی، ...به خیالات

به خیالای محال و به محالات

 

یار، مال ِ خاطرخواهای غنج و بنجش

اونا که سر می برن واسه ترنجش

 

غم ِ نوکر نداره، ما هم نداریم

هرچی داره یا نداره کم نداریم

 

یکی بود هیشکی نبود هیشکی دیگه نیست

دروغا دو تا شدن با صفر شدن بیست

 

دروغا به ما نگفتن ما کی بودیم

یادمون نیومد آخر که چی بودیم

 

به خدا ترک تعلق مال ما بود

به خدا تعلق از ماها جدا بود

 

قرص ِ خورشید نون ِ مفت ِ آدما بود

دوره گرد کوچه ها خود ِ خدا بود

 

یکی بود یکی نبود، قصههه این بود

یه روزی یه یاری بود که نازنین بود

 

یار بود و ما بودیم و یه دنیا بودن

نور، صفا، سادگیای ساده بودن

 

یار ویار قشنگه یار برجش بلنده

لیله القدر چشاش نباته قنده

 

یارو یار قشنگه یار موهاش بلنده

شب قدر گیسوهاش مشکل پسنده

 

*

ماها همّه سایه ایم سایه سیاهه

تو سیاهی کلی نوره کلی راهه

 

 شب شراب تلخ مردای صبوره

شب پر  از نور سیا، پر از سروره

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |

 

سنگین تر از نعش ز پا افتاده ی فرهاد

تکرار فرهادم، ...خراب باده ی فرهاد

بر سنگ فرش بیستون، لب تشنه صد خسرو

وامانده از شیرین ترین دلداده ی فرهاد!

 

ای هفت کوکب، هفت گیسودار ِ طرّارت!

هفت آب و هفت آئینه فرهادان ِ عیّارت!

تا «هفت» شیرین بود، «هفتاد و دو تن» فرهاد،

بر بیستون کندند، نقش ِ چشم ِ تب دارت!

 

تاوان شیرین را خدا پرداخت با فرهاد

فرهاد را از خود جدا انداخت، ...با فرهاد

انداخت، تا شیرین، تمام ِ آسمان باشد!

دُور ِ فلک را هم به شیرین باخت ...با فرهاد!!

 

روزی صدایت می کند شیرین ترین فریاد

ای زشت! زیبا می شوی در باور و در یاد

آه ای گیاه تلخ! صبر یوسف و یعقوب!

از تو نمی ماند مگر آغاز و آخر،... یاد!

 

مرگ! ای کمین جاده های دورتر از من!

از تو ستیغ و تیغ، دست و ...پا و ...سر ...از من

دریاب محتاج عَدَم را شک مکن! دریاب!

تقدیر، در دست تو، آهنگِ خطر ...از من!

 

مرگ! از کدامین سو کمین بستی!؟ بگو با من!

آیا هنوز آیا همان مستی!؟ بگو با من!

تو اهل پنهان ها نبودی! تو عیان بودی!

با من بگو، با من بگو هستی، بگو با من!

 

هرچه صدایت کردم، آخر، پاسخم این بود:

مُهر سکوت و مُهر تبعید. آه ...سنگین بود

سنگین و داغ، از «هفت دوزخ»، داغ تر، بر لب،

بر روی پیشانی نشان قهرت از کین بود...

 

 

 

هفت: عدد بی نهایت، عدد مقدّس

هفت کوکب و هفت گیسودار: بنات النعش(هفت ستاره که همه بر گرد قطب می گردند)

طرّار: راهزن، تیز زبان

عیّار: رند، لاابالی، در بر گیرنده طرّار

عَدَم: جهان نیستی

هفت دوزخ: دوزخ شامل هفت طبقه است=> 1.سقر 2.سعیر 3.لظی 4.حطمه 5.جحیم 6.جهنم 7.هاویه

 دوستان بابت این همه چماق ببخشند!

+ به روز شده توسط مهدی آیت در یکشنبه نهم تیر 1387 |

هرچند اندک، همین هم از لطف ِ «جامی» است.

 

 رقص ِ جنون می کند، چَرخ، به سودای تو

می تپد آیینه ی دل به تمنای تو

 

سر به کجا می گذارد مگر اندیشه ام !؟

جُز سر ِ کوی ِ تو و ...خاک ِ کف ِ پای ِ تو

 

چشم ِ خراب ِ تو را هر دو جهان دیده اند

ای سر ِ من کاسه ی مستی ِ صهبای تو!

 

صحبت ِ رفتار ِ تو در چَمَن ِ ناز بود

سَرو، خجالت کشید از قد و بالای تو

 

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 |

قرب فرائض و قرب نوافل:

 

تو ز قرآن باز خوان تفصیل بیت          

گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت

گر بپرانیم تیر آن نی زماست              

ما کمان و تیر اندازش خداست

 


ادامه مطلب
+ به روز شده توسط مهدی آیت در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 |

بیدل، نازش: نفس دمید ه ست به من
افسون ِ نگاه ِ او تنیده ست به من
گرم است بساط ِ خاک از پرتو ِ مهر
گر من نرسیدم، او رسیده ست به من!

بیدل، زینسان که سرگران ِ مایی
نامحرم ِ فضل ِ بیکران ِ مایی
نعمتها وقف ِ تست؛ زاوهام برآ
آخر دوسه روز میهمان مایی!


ادامه مطلب
+ به روز شده توسط مهدی آیت در جمعه ششم اردیبهشت 1387 |

 

سفرم بيش از حد به درازا كشيده است. از تمام عزیزاني كه در اين مدت لطف كرده و اين بنده حقير را مورد محبت خود قرار داده‌اند ممنون‌ام و واقعا نمي‌دانم چطور بايد جبران كنم...

پس از شش ماه، به تكليف، شعر نوشته‌ام؛ ببخشید بر من اين هرزه درايي را.

 

 

تقديم به استاد علي معلم دامغاني

 

افسرده است آوازم اي باران رهايم كن

با خود بخوان چاووش را از خود جدايم كن

 

تنگ است دل، ديوانه است اين دل، دل است اين دل

اي مرگ، از آن‌سوي باران‌ها صدايم كن

 

پيچيده بر گرد نفس، نيلوفر مرگم

اي ارغوان‌آيينه، در خود جابه‌جايم كن

 

آري در اين‌جا باد، بي‌هنجار مي‌توفد

از شش جهت بگريز باران! بادپايم كن

 

درياي سرگردان من! سنگي فراهم كن

بشكن به باريدن... و ياد از ماجرايم كن

 

اللهِ من! - رسوايي‌ام - در بي سر و پايي!

آلوده‌تر از تو من‌ام... فكري برايم كن

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در شنبه یازدهم اسفند 1386 |

  

بیگانه با خویشم مخوان بیمار ِ خویشم

سرگرم ِ سرگردانی ام، سربار ِ خویشم

بر گرده باری دارم اما بار ِ خویشم

آیینه دار ِ کوچه و بازار ِ خویشم

خوارم مبین! آیینه غمخوار ِ خویشم

 

غمخوار من دست از سرم بردار دیگر

در خود رهایم کن مکن بیمار دیگر

آری رهایم کن به ره بگذار دیگر

تیمار خود باش و مکن تیمار دیگر

پیدا و پنهان غمخور و غمخوار ِ خویشم

 

می سوزم و خاکسترم بوی تو دارد

نفیم به اثبات تو سر سوی تو دارد

باد پشیمانم سر از کوی تو دارد

احیای دیگر باره ام روی تو دارد

شام غریبان ِ پشیمان زار ِ خویشم

 

صبر! امتحانم پیشتر کردی، چه کردی

در ساغرم می بیشتر کردی چه کردی

درد مرا دلریشتر کردی چه کردی

یعنی مرا درویش تر کردی چه کردی

بی صبر، یعنی انتظار ِ کار ِ خویشم

 

بر خاک می ریزد زمین و آسمانم

می جوشد از خون جگر اشک روانم

طرح تعلق می زند رنگین کمانم

ننگ است باریدن به بحر بی کرانم

جزء ز کُل افتاده ی غمبار ِ خویشم

 

احرام ِ کفر است آرزوی یار کردن

با خویشتن در آینه دیدار کردن

توحید یعنی خویشتن را خوار کردن

فرد آمدن، خود نآمدن، خود، کار کردن

در آینه وجه اللهِ جبار ِ خویشم

 

شبنم به خاک شوق ما امیدوار است

ما شوق خویشیم و جهان در گیر و دار است

پاییز ما گیسوی در باد نگار است

از ما چه میبینی!؟ زمستان در بهار است!

شکر علی(ع) وفاطمه(س) عیّار ِ خویشم

  

+ به روز شده توسط مهدی آیت در یکشنبه هفتم بهمن 1386 |
 

ترانه ای از استاد علی معلم دامغانی:

 

ندانم کِی، ولیکن نیک می دانم که می آید

ز خط عارض مظلوم، می خوانم که می آید

 

سروشی گفت در راه است سردار عدالتگر

بگفتم من در این امید می دانم که می آید

 

 

حالا که غربت زمین یه آسمون تباهیه

روزای تیره مثل شب آینه ی سیاهیه

 حالا که حتی جاده ها چنبر مار ِ زخمی ان

حالا که حتی چشمه هم دام هلاک ماهی یه

 

ما اگه کاوه هم بشیم ما رو زمونه می زنه

باید فریدونی باشه که شاخ دیو و بشکنه

 

از کوچه های سرنوشت صدای پاتو می شنویم

حتی تو شهرای شلوغ گاهی صداتو می شنویم

 بوی نسیم بوی هوا، می گن میآی همین روزا

از ابر و باد و رعد و نور بانگ رهاتو می شنویم

 

پنجره رو وا می ذاریم از سر شب تا به سحر

یا تو بیا که صُب بشه، یا ما رو با خودت ببر

 

دستای ما و دامنت، دامنتو نمی ذاریم

ابرای آسمونتیم، تا تو نیای نمی باریم

 یه جایی هستی، می دونیم، تیغتو بستی،می دونیم

اسبتو زین کرده باید جمعه به صحرا بیاریم

 

ای دل ما شکاریِِ کمند پُر خمت! بیا

دلای بی قرار ما نیاز مقدت، بیا

+ به روز شده توسط مهدی آیت در سه شنبه دوم بهمن 1386 |

 

گویی این غزل را همین امروز سروده اند!

ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی‌نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وان گه همه به نام و نشان از تو بی خبر

شرح و بیان تو چه کنم زانکه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر

جویندگان گوهر دریای حُسنِ تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر

چون بی‌خبر بود مگس از پر‌ِ جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر

عطار اگرچه نعره عشق تو می‌زند
هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر

 

 

حال که صحبت از عطار نیشابوری شد، غزلی هم از حیدر یغما (خشتمال نیشابوری) بخوانید!

 

 حیدر یغما (خشتمال نیشابوری)

 

خودش که می گفت:

 من یکی کارگر ِ بیل به دستم؛ بر من،

 نام ِ شاعـر مگـــذارید و حرامم مکنید!

 

نهنگ موج عشقم درگل ساحل نمی گنجم

شنا باید در اقیانوسم اندر گل نمی گنجم

 

زبانی آسمانی دارم، اما کس نمی فهمد

حدیث قدسم اندر گوش هر غافل نمی گنجم

 

اگر فهم سخن یا درک من ننمود نادانی

عجب نبود که در اندیشه جاهل نمی گنجم

 

بیابانگرد و صحراورز و دور از مردمم آری

میان شهر در غوغای بی حاصل نمی گنجم

 

کشم رخت سفر سوی سرای دیگری زیرا

جهان تنگ است و من شیدا در این منزل نمی گنجم

 

نگارم گفت بیرون کردم از دل عشق یغما را

بگو من مرغ کیوان رفعتم! در دل نمی گنجم!!

 

 

 

***

 

 تنم در وسعت دنیای پهناور نمی‌گنجد
روان سركشم در قالب پیكر نمی‌گنجد

مرا اسرار از این گفت وگو بالاتر است، ام‍ّا
به گوش مردم از این حرف بالاتر نمی‌گنجد

مرا خواب آن زمان آید كه در زیر لحد باشم
سر پرشور اندر نرمی بستر نمی‌گنجد

توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درویشی
كه در خشخاش، خورشید بلند اختر نمی‌گنجد

 

نشان قبر مگذارید بعد از مرگ یغما را
شهاب طارم اسرار، در مقبر نمی‌گنجد!

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 |

در این پست بخشی از یکی از سخنرانی های مرحوم استاد دکتر سید احمد فردید را با موضوع «اتیمولوژی و فلسفه» را نوشته ام که در کتاب دیدار فرّهی و فتوحات آخرالزمان هم موجود است؛ سعی کنید این مطلب را حتما بخوانید.

استاد دکتر سید احمد فردید

... به کلمه عین و دیدار میروم و اصل آنرا با ابتدای خواندن چند شعر توضیح میکنم . این اصل زبانی را در "فرهنگ مفصل اشتقاقی" خود نوشته ام ، با ابتدای به اشعاری اصل کلمات و از جمله عین و دیدار را بیان میکنم :

ز دیدارت نپوشده است دیدار        

ببین دیدار اگر دیدار داری

این بیت تقریبا برایتان معنی ندارد باز اشعاری دیگر بخوانم و برگردم


ادامه مطلب
+ به روز شده توسط مهدی آیت در جمعه چهاردهم دی 1386 |

 

شايد به دوستان از خدا مسلمانتر بر بخورد !؟

 

 

با غم حیدر دل دیوانه ام خو کرده است

شرحي از بي شرحي ام بر چهره هندو كرده است

در جنون اظهار عجزم گرده را مو کرده کرده است

هين چه مي پرسي ز من با من كه جادو كرده است

هر چه کردم با دل دیوانه ام او کرده است!

 

 

غربتی بی انتها دارم در آغوش علی

حیرتی آگاه، زلفین سیه پوش علی

هر چه طرار است ترس آگاه چاووش علی

هركه عيار است مرگ آگاه مدهوش علي

غربت و حیرت چه می دانی که همسو کرده است

 

 

مي روم تا آتشم را باد خاكستر كند

پیکرم را سرنشین آسمان بی سر کند

زهره وار و شمسکیوان جامه چون جعفر کند

وآسمان را آب را آيينه را احمر كند

شاه والا ذوالفقار کفر و دین رو کرده

 

 

درد بي درمان من در استخوان كيستي

آتش شولاي من در شوكران كيستي

عشق عاشورايي ام در امتحان كيستي

با كه مي گردي جهاندار جهان كيستي

مرگ هم بيگانه با من شهر را بو كرده است

 

 

نیست ام. نیستی من گشته ام، هستی کجاست

احتیاج مطلق ام آن مطلق و مستی کجاست

دل امیرالمومنین! آنجا که دل بستی کجاست

با خود آنجایی که بی مانند پیوستی کجاست

شش جهت آیینه ام تدبیر آن سو کرده است

 

 

آتش شوق شررپالای شبگردان علی

جرات یاغی ترین تیغ جوانمردان علی

فرّ و دیدار قلندر قدرت مردان علی

درد و ديدار دل آگاهان و همدردان علی

شبنمم غسل شهادت را سحر بو کرده است

 

 

کشته ی ابروی آن یارم که با من کار داشت

شرحی از عقل و جنون در من محمدوار داشت

آری این من اوست با خود خویش را عیار داشت

در دل دیوانه ام هر روز و شب پیکار داشت

در حجابم شرح را گیسو به گیسو کرده

 

 

بی صنم برگشته ام یعنی صنم الله بود

هرچه بود او بود یعنی بی من و ما شاه بود

در صماد افتاده بودم هرچه دیگر چاه بود

پرفشانیهای آه از جان مرگ آگاه بود

یوسف مطلب کجا ایجاد پهلو کرده است!

 

 

جرحی از جولان تجریدم جگروار است تا

در رحیق افتاده باشد بارم ار بار است تا

بهره در عقل علق وار آورم کار است تا

صاحب تجرید، الله الصمد یار است تا

شاه شهباز قلندر دُورِ هوهو كرده است

 

 

دشنه ام را اشک می شوید مسلمانی مکن

دین من مهر است تطهیرش به آسانی مکن

قبله ام یار است بيجا قبله گردانی مکن

نوحه كوش! ای بی شرف! شور پريشاني مکن

بر سرم تا كوي خود حکم تکاپو کرده

 

 

جستجوي اشك، چشمي، انتظار مرتضا

جرعه اي بر خاك، سرگرم بهار مرتضا

مانده ام تا بازگردد شهسوار مرتضا

ديده ام ديدار بيند آشكار مرتضا

سرّ پنهان در زبان خويش حقگو كرده است

 

 

در سرم سرّیست سرگرم سکوت سالها

من نمی گویم مپرس از لاله ها و لالها

داغ دیدار غدیر و قربت قوّالها

گرچه پر افشانده ام در خون خواهش بالها

بر لبم مُهری مهار درد، دارو کرده است

 

 

در غمت گيسو پريشيدن چه بيدل وار بود

هر پريشاني كه ناليديديم بي معمار بود

بيدل از ما دور بود و دفتر ديدار بود

رنگ را در هم شكستن تا سحر دشوار بود

گرچه مقداريست ناچيز آن دو ابرو كرده است

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در جمعه سی ام آذر 1386 |

 

 

هم مرگ بر جهانِ شما نیز بـــگذرد

هم رونق  زمـــــان شما نیز بگذرد

 

وین بومِ مِحنَت ازپی آن تا کند خراب

بر دولــــت آشیان  شما نیز بگذرد

 

باد  خزان نکبت ایّام  ناگــــــــــهان

بر بــــاغ وبوستان شما نیز بگذرد

 

تيغ اجل که هست گلوگیرخاص وعام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

 

ای تیغتان چو نیزه برای سـتـــم دراز

این تیـــــــزی سنان  شما  نیزبگذرد

 

چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد

 بـــــیداد ظالمــــــان شما نیز بگذرد

 

در مملکت چوغُرّشِ شیران گذشت ورفت

این عوعوِ سـگان شما نیز بگذرد

 

آنکس که اسب داشت غُبارش فرونشست

وین گَرد سُم خران شما نیز بگذرد

 

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت

هم بر چراغدان شما  نیز  بگذرد

 

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار  کاروان  شما نیز بگذرد

 

ای مُفتَخَر به طالع مَسعود  خویشتن

تاثیر اختـــــــران شما نیزبگذرد

 

این  نوبت از کسان به شما  ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

 

بیش از دوروز بود ازآن دگرکسان

بعد از دوروزازآن شما نیز بگذرد

 

بر  تیر جورتان ز تحمّل  سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز  بگذرد

 

در  باغ  دولت  دگران  بود  مدّتی

این گُل، زگُلسِتان  شما نیز بگذرد

 

آبی ست ایستاده در این خانه مال وجاه

این  آب  نا رَوانِ  شما نیز  بگذرد

 

ای تو رَمِه سپُرده به چوپان گُرگ طبع

این گُرگی ِشبان  ِشما نیز  بگذرد

 

پیل فَنا که شاه بَقا  مات حُکم  ِاوست

هم بر  پیادگانِ شما  نیز  بگذرد

 

ای دوستان خواهم که به  نیکی دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

 سیف فَرغانی شاعر قرن هفتم هجری سراینده این قصیده زیبا  بدست مغولان کینه توز به جرم سرودن این شعر خطاب به آنان، کشته شد. روانش شاد !

+ به روز شده توسط مهدی آیت در شنبه دهم آذر 1386 |