تبليغاتX
کلمه

کلمه

یک دهان خواهم به پهنای فلک ..... تا بگویم وصف آن رشک ملک!

زخم بی‌بهبود:

 

بار دیگر چشمه‌ی من می‌توانی رود باشی

برکه‌ی باران ـ که سرشار از شقایق بود ـ باشی

 

کوه بودی زیر بار ماه، آیا بار دیگر

می‌توانی ماه روشن، کوه وهم‌آلود باشی؟

 

آسمان ما چرا باید عبوس و سرد باشد

آفتاب من! چرا می‌خواهی ابراندود باشی؟

 

برنمی‌تابیدی آن دریای ناپیدا کران را

پس چرا باید از این مرداب ناخشنود باشی؟

 

کاش می‌شد ـ ای گُل صدبرگ! ـ در اعماق جانم

بار دیگر خنده‌ی آن زخم بی‌بهبود باشی

 

جاده‌ها چشم‌انتظارند، ای جنون گُل کن که فردا

دیر خواهد شد؛ همین امروز باید زود باشی

 

در تو زندانی شدم ای وضع موجود، آه اگر تن

جان دهد، بی‌آن‌که یک‌بار دگر موعود باشی

  

جای دندان پلنگ! ای دل، کبودِ بی‌مداوا

تا قیامت یادگار عشق بی‌بهبود باشی

 

+  جمعه بیستم اردیبهشت 1387   توسط مهدی آیت به روز شد   

سه رباعی

تنگی، زدلت شکفتنی دزدیده است

این عقده، عجب واشدنی دزدیده است

از فکر خود اندکی برا، صحرا شو

جیب تو چو غنچه دامنی دزدیده است

 

هیچیم و ز هستی، هوسی ریخته ایم 

از بی پروبالی، قفسی ریخته ایم 

دل تا چقدر به ضبط ما پردازد

در آینه رنگ نفسی ریخته ایم

 

چون اشک، نه تاب و نی توانی دارم

نی رنگ بهار و نی خزانی دارم

ای تیغ فراق، خون من ریختنی است

گر هیچ ندارم، امتحانی دارم

 

 

و یک غزل:

حیرتیم اما به وحشت ها هم آغوشیم ما

همچو شبنم با نسیم صبح، خاموشیم ما

 

هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست

چون حباب از خجلت اظهار، خاموشیم ما

 

شور این دریا فسون اضطراب ما نشد

از صفای دل چو گوهر پنبه در گوشیم ما

 

خواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق

از نی مژگان خود چون چشم خس پوشیم ما

 

بحر هم نتواند از ما کرد رفع تشنگی

جوهریم، آب از دم شمشیر می نوشیم ما

 

گاه در چشم تر و گه در مژه گاهی به خاک

همچو اشک ناامیدی، خانه بردوشیم ما

 

شوخ چشمی نیست کار ما به رنگ آینه

چون حیا، پیراهنی از عیب می پوشیم ما

 

چشمه ی بیتابی اشکیم از طوفان شوق

با نفس پر می زنیم و ناله می جوشیم ما

 

مرکز گوهر برونگرد خط گرداب نیست

هرکجا حرفی از آن لب سرزند گوشیم ما

 

کی بود یا رب که خوبان یاد این بیدل کنند

کز خیال خوش دلان چون غم، فراموشیم ما

 

یا علی مدد

+  جمعه ششم اردیبهشت 1387   توسط مهدی آیت به روز شد   

 

سفرم بيش از حد به درازا كشيده است. از تمام عزیزاني كه در اين مدت لطف كرده و اين بنده حقير را مورد محبت خود قرار داده‌اند ممنون‌ام و واقعا نمي‌دانم چطور بايد جبران كنم...

پس از شش ماه، به تكليف، شعر نوشته‌ام؛ ببخشید بر من اين هرزه درايي را.

 

 

تقديم به استاد علي معلم دامغاني

 

افسرده است آوازم اي باران رهايم كن

با خود بخوان چاووش را از خود جدايم كن

 

تنگ است دل، ديوانه است اين دل، دل است اين دل

اي مرگ، از آن‌سوي باران‌ها صدايم كن

 

پيچيده بر گرد نفس، نيلوفر مرگم

اي ارغوان‌آيينه، در خود جابه‌جايم كن

 

آري در اين‌جا باد، بي‌هنجار مي‌توفد

از شش جهت بگريز باران! بادپايم كن

 

درياي سرگردان من! سنگي فراهم كن

بشكن به باريدن... و ياد از ماجرايم كن

 

اللهِ من! - رسوايي‌ام - در بي سر و پايي!

آلوده‌تر از تو من‌ام... فكري برايم كن

 

+  شنبه یازدهم اسفند 1386   توسط مهدی آیت به روز شد    | 

 

برای آنهایی که فکر می کنند...

البته دیگر با آن مخاطب همیشگی برای هیچ وقت هیچ کاری ندارم و تنها امید عبثم این است که دیگر او هم هیچ کاری با من نداشته باشد!. این حرفها، آنهم امروز، دروغهایی بیش نیستند. دیگر او را دوست ندارم!!. این خطابها مربوط به پانزده ماه پیش است.

این پست را با یاد کسی می نویسم که دقایقی قبل از ارسال، به او قول دادم لینک وبلاگ را برایش بفرستم. کاش قدری ...

(هفت بند از بیست و پنج بند)

 

 

بیگانه با خویشم مخوان بیمار ِ خویشم

سرگرم ِ سرگردانی ام، سربار ِ خویشم

بر گرده باری دارم اما بار ِ خویشم

آیینه دار ِ کوچه و بازار ِ خویشم

خوارم مبین! آیینه غمخوار ِ خویشم

 

غمخوار من! ...دست از سرم بردار دیگر!

در خود رهایم کن مکن بیمار دیگر!

آری رهایم کن به ره بگذار دیگر

تیمار خود باش و مکن تیمار دیگر

پیدا و پنهان غمخور و غمخوار ِ خویشم

 

می سوزم و خاکسترم بوی تو دارد

نفیم به اثبات تو سر سوی تو دارد

باد پشیمانم سر از کوی تو دارد

احیای دیگر باره ام روی تو دارد

شام غریبان ِ پشیمان زار ِ خویشم

 

صبر! امتحانم پیشتر کردی، چه کردی؟

در ساغرم می بیشتر کردی چه کردی؟

درد مرا دلریشتر کردی چه کردی؟

یعنی مرا درویش تر کردی چه کردی؟

بی صبر، یعنی انتظار ِ کار ِ خویشم

 

بر خاک می ریزد زمین و آسمانم

می جوشد از خون جگر اشک روانم

طرح تعلق می زند رنگین کمانم

ننگ است باریدن به بحر بی کرانم

جزء ز کُل افتاده ی غمبار ِ خویشم

 

احرام ِ کفر است آرزوی یار کردن

با خویشتن در آینه دیدار کردن

توحید یعنی خویشتن را خوار کردن

فرد آمدن، خود نآمدن، خود، کار کردن

در آینه وجه اللهِ جبار ِ خویشم

 

شبنم به خاک شوق ما امیدوار است

ما شوق خویشیم و جهان در گیر و دار است

پاییز ما گیسوی در باد نگار است

از ما چه میبینی!؟ زمستان در بهار است!

شکر ... و... عیّار ِ خویشم

 

 

خدا حافظ ع.ه

 

+  یکشنبه هفتم بهمن 1386   توسط مهدی آیت به روز شد    |