(هفت بند از بیست و پنج بند)
بیگانه با خویشم مخوان بیمار ِ خویشم
سرگرم ِ سرگردانی ام، سربار ِ خویشم
بر گرده باری دارم اما بار ِ خویشم
آیینه دار ِ کوچه و بازار ِ خویشم
خوارم مبین! آیینه غمخوار ِ خویشم
غمخوار من! ...دست از سرم بردار دیگر!
در خود رهایم کن مکن بیمار دیگر!
آری رهایم کن به ره بگذار دیگر
تیمار خود باش و مکن تیمار دیگر
پیدا و پنهان غمخور و غمخوار ِ خویشم
می سوزم و خاکسترم بوی تو دارد
نفیم به اثبات تو سر سوی تو دارد
باد پشیمانم سر از کوی تو دارد
احیای دیگر باره ام روی تو دارد
شام غریبان ِ پشیمان زار ِ خویشم
صبر! امتحانم پیشتر کردی، چه کردی؟
در ساغرم می بیشتر کردی چه کردی؟
درد مرا دلریشتر کردی چه کردی؟
یعنی مرا درویش تر کردی چه کردی؟
بی صبر، یعنی انتظار ِ کار ِ خویشم
بر خاک می ریزد زمین و آسمانم
می جوشد از خون جگر اشک روانم
طرح تعلق می زند رنگین کمانم
ننگ است باریدن به بحر بی کرانم
جزء ز کُل افتاده ی غمبار ِ خویشم
احرام ِ کفر است آرزوی یار کردن
با خویشتن در آینه دیدار کردن
توحید یعنی خویشتن را خوار کردن
فرد آمدن، خود نآمدن، خود، کار کردن
در آینه وجه اللهِ جبار ِ خویشم
شبنم به خاک شوق ما امیدوار است
ما شوق خویشیم و جهان در گیر و دار است
پاییز ما گیسوی در باد نگار است
از ما چه میبینی!؟ زمستان در بهار است!
شکر ... و... عیّار ِ خویشم

