خون و ساغر با تو عهدی بسته اند اما
ترسم از خون بگذری و بشکنی ساغر
وعده دیدار «محشر» بود اما تو
ترسم از من بگذری و از صف محشر
کاش در چشم جنونت می توانستم
عقل ِ بی تردید باشم، عقل ِ جنگ آور
غیرتی کردی و هستی را رها کردی
دل فغان کرد از دل دیوانه ام مگذر
مو به مو فهمیده ام معنای زلفت را
مگذری ای یار از مژگان چشم تر
سر به صحرا می گذارم تا تو باز آیی
با زگردی و بیایی و بخواهی سر

